بازیچه روزگار شدم
مي خوام ازش فرار كنم نمي تونم
زندوني زندگي شدم
عاشق آزاديم اما نمي تونم
آرزوم مرغ عشقا رو آزاد كنم
اما همدمم اونان نمي تونم
خنده رخت از لباي خشكيدم بسته
خنده كه زوركي نيست نمي تونم
ميگن مهمون حبيب خداست
چه جوري غم از دل بيرونش كنم نمي تونم
مي خوام اين دل ديوونه رو از جا بكنم
غم آواره كنم نمي تونم
عمري ميخوام گريه كنم
از خدا شكوه كنم نمي تونم
آرزوم فراموشت كنم
اما حك شدي رو قلبم به خدا نمي تونم

